أبو القاسم جنيد الشيرازي ( مترجم : عيسى بن جنيد الشيرازي )
341
شد الإزار في حط الأوزار عن زوار المزار ( مزارات شيراز ) ( ملتمس الأحباء ) ( تذكره هزار مزار ) ( فارسى )
گفتند شما چه كسانيد گفتند ما قومىايم كه آمدهايم بطلب زيت « 38 » . در ميان شما زيت هست . اهل كشتى اشارت به حضرت شيخ كردند كه زيت دارد . پس گفتند او را بما بدهيد او را برگرفتند با هرچه داشت از زيت و غير آن . بعد از آن جنيان او را بجزيرهء بردند در ميان درياها و در آنجا جماعتى جنيان بودند . چون او را بديدند گفتند روغن زيت خود بما به فروش . شيخ بنجير گفت روغن و هرچه دارم بدست شماست گفتند روغن زيت تو مقابل در ميكنيم وزن به وزن و كيل بكيل . گفت شما ميدانيد . پس روغن زيت وزن كردند و درى چند ثمين و قيمتى در ازاى آن بدادند . شيخ گفت اگر من ميدانستم كه روغن زيت در نزد شما اينقدر دارد هر آينه در شهر خود زيت بسيار ميخريدم . جنيان گفتند اگر ما ميدانستيم كه تو اين سخن ميگوئى ترا اينجا نمياورديم . بعد از آن او را برداشتند و بياوردند بساحل دريا چون نظر كرد از آن درها چيزى بود بسيار پس مراجعت كرد به شهر خود و بفرمود تا مدرسهء رفيعه از آن مال حلال بنا كردند و عقار و ضياع بيشمار بخريد و بر آن وقف كرد و اطعام عام در صبح و شام ميفرمود و تاريخ آن در سال پانصد و هفتاد و دوم بود از هجرت و بدانكه شيخ عفيف الدين بنجير را دو پسر بود و بغايت عاقل بودند و ايشان را ادب مياموخت و تحريض ميكرد ايشان را بر تحصيل علم و فضل و كسب كمال و فرمانبردارى پدر ميكردند تا از علماى مشهور گشتند و باز از نسل ايشان قاضيان و صالحان پيدا شدند و اين ببركت علم بود و بدانكه علم وعده كرده است كه صاحب خود را بمنزلت و شرف برساند « 39 » چنان كه در صد كلمه حضرت امير آورده است كه قيمة كل امرى ما يحسنه . شعر قيمت تو بدان قدر علم است * كه تن خود بدان بيارائى
--> ( 38 ) - فقال اهل السفينه من انتم فقالوا نحن قوم من الجن جئناكم لطلب الزيت ( شد الازار ) . ( 39 ) - العلم بلغ قوما ذروة الشرف * فصاحب العلم محفوظ من الحرف يا صاحب العلم مهلا لاتدنسه * بالموبقات فما للعلم من خلف ( شد الازار ) .